![]() |
![]() |
|
| قصه های شهر ما |
|
بچهها بادبانها رو بكشيد. حركت ميكنيم. آي سكوت آتش كه چشمات مثل عقاب تيزه يه نگاه بنداز يه جزيره سرسبز پيدا كن تا گراي رفتارمونو عوض كنيم. بچهها دل خونه عشقه. عشق از تلاش ميآد. از صبر و اميد. آخرين زور زمستون تو هم بايد زور بزني تا روابط بچهها محكم بشه. ايستاده با لج كه چند روزيه لجبازياش كمتر شده بايد تلاش كنه تا سوراخاي كشتي رو پيدا كنيم و ترميم.
پشم آفرينش يه كم از پشم بكاه و بر مهر و گذشت بيفزا. آرامش مطلق برو بالاي دكل تا با سكوت آتش يه جزيره سبز و پر آب پيدا كنيد. لبخند بزن لبخند ناكامي كه اين روزا كمكاري ميكني. همه در شهر مسووليم. اگه قصههامون رنگ غم گرفته همه بايد تلاش كنيم قصههامون شيرين شه. يالا بچهها بادبانها رو بكشيد. حركت ميكنيم. ۹۰ درجه به مهر. پيش به سوي دوستيهايي كه از نو زاده بشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:12 توسط ناخدا کارتون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود... مطلب اول قصه شهر بود |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| نویسندگان |
|
راوی لبخند ناکامی سکوت آتش آرامش مطلق خوشکل محلمون مربع ماهی بچه خارجی آخرین زور زمستان ناخدا کارتون غوغای مخفی جنگجوی بازنشسته قهرمان ظریف ایستاده بالج خاله نقلی |
|
RSS
|