تبليغاتX
اهالی شهر قصه - یکی یک کاری بکنه؟
قصه های شهر ما
امروز چه بارونی گرفت مثل همون بارونی که چند روز پیش تو شهر قصمون اومد. نمی دونم این تصور منه یا داریم هممون بازی می کنیم. باید یک میزگرد بزاریم و حرف بزنیم منتهی بدون سرخرمن... قبلا گفته بودم به یک سینما و شهردار احتیاج داریم اما الان مسئله فرق می کنه. دلم می خواد تو شهرمون دودستگی پیش نیاد. من از جنگ بدم می یاد. بچه ها... باید از خودمون شروع کنیم تا شکست نخوریم تا دوباره غمگین نباشیم. تا بهم تیکه نندازیم. احساس غرور از جواب دادن می یاد مگه نه؟ اما ما توی شهر زندگی می کنیم.

موافقید مشکلات را مطرح کنیم؟ من از دیو می ترسم... من از خراب کردن و دوباره ساختن شهر می ترسم... یکی یک کاری بکنه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط آخرین زور زمستان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود

اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت.

توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت.

بله دوستان عزیز‌ توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند

چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند

کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن

اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد.

رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون...

یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد.

ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد.

خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد

مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد.

قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد

سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود.

لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد.
آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد.
شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون.

غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت.
آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت

پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود.

بله بچه ها یکی بود یکی نبود...
مطلب اول قصه شهر بود


نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
نویسندگان
راوی
لبخند ناکامی
سکوت آتش
آرامش مطلق
خوشکل محلمون
مربع ماهی
بچه خارجی
آخرین زور زمستان
ناخدا کارتون
غوغای مخفی
جنگجوی بازنشسته
قهرمان ظریف
ایستاده بالج
خاله نقلی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM