![]() |
![]() |
|
| قصه های شهر ما |
|
دلم تنگه برای گریه کردن...
کجاست مادر ... کجاست گهواره من نمیدونم کدوم دیو و ددی به شهرمون پا گذاشته. نمی دونم کدوم نامردی... مردیمون و بی رنگ کرده دلم گرفته... آهههههههههههای مردم شهر نمیبینید... خونه هامون داره ویرون میشه دیگه دستامون توی هم گره نیست. دیگه هیشکی واسه اشک دیگرون بغضش نمیگیره. آخ اگه بدونم کی این بلا را سر شهرمون آورد. آخ اگه بدونم کدوم معجون دوستی ها رو ویرون کرد تا ما را از شهرمون بیرون کرد.
خبر دارید... راوی رفت. جای دوری نرفته... اما میدو.نید چرا رفته... چون دلش کوچیک بود و سنگینی این همه سکوت را نمی تونست تحمل کنه. بچه های شهر ما... ناخدا کارتون...آرامش مطلق....لبخند ناکامی.... آخرین زور زمستان.... غوغای مخفی....پشم آفرینش... قهرمان ظریف... خبر دارید.. امروز جز راوی یکی دیگه هم از جمع ما رفت... خوشکل محلمون ما رو واسه همیشه ترک کرد. چشماتون را وا کنید... دور و برتون را نگاه کنید. انگاری زلزله افتاده میون شهر. بچه ها از نو شروع کنید. بخندید و به هم احترام بگزارید. اجازه ندید توی شهر قشنگ ما لبخند بمیره. چشماتون را بشویید. از نو ببینید. همه گذشته را اگر بد بوده فراموش کنید ..............من.......سکوت آتش..............اینجا..........در حضور همه اهالی و میهمانان شهر............به جای هرکی که اشتباه کرده.............از کسی که دلخور شده................ معذرت می خوام...........بیایید غم ها را فراموش کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:9 توسط سکوت آتش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود... مطلب اول قصه شهر بود |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| نویسندگان |
|
راوی لبخند ناکامی سکوت آتش آرامش مطلق خوشکل محلمون مربع ماهی بچه خارجی آخرین زور زمستان ناخدا کارتون غوغای مخفی جنگجوی بازنشسته قهرمان ظریف ایستاده بالج خاله نقلی |
|
RSS
|