تبليغاتX
اهالی شهر قصه - با تنهاييت بساز اي شهر غمگين!
قصه های شهر ما

سلام همدردان

يكي بود يكي نبود، تو شهر ما ديگه شادي همراه نبود!

داشتيم خوب پيش مي رفتيم و آسون داشتيم دل همديگرو بدست مي‌آورديم، داشتيم به هم خو مي‌گرفتيم... داشتيم گره بغضمون رو به ناي آواي مهر همديگه باز مي‌كرديم... داشتيم واسه زخم هاي هم مرحم  و واسه رازمون محرم مي شديم...

داشتيم دست‌هامون رو با هم گره مي‌كرديم تا بار مشكلات رو از تو شهر غصه! ببخشيد قصمون دور بريزيم

اما حيف... همه چي داره خراب مي‌شه..

بچه ها! تو رو خدا شهر قصمون رو حفظ كنيد، بچه‌ها اين شهر نياز به نارنجك، بمب و اتم و سينما و روان نويس و ... نداره.

بچه‌ها! تو رو خدا بفهميد شهرمون نياز به عطر گل ياس داره، نياز به مهربوني، به عشق و به نگاه خيس... ماييم كه مي‌تونيم با دست‌هاي آسمونيم به هم ابر پر بارون هديه بديم و تو ترنم زيباش شونه به شونه هم بسپاريم و آسمون كبود دلمون رو آويز به خورشيد خانوم مهربون كنيم.

بچه ها! دل و دست مهربونمون بازيچه ديو و دد هزار رنگ شده...

يادتون مي‌ياد...

تو رو به خدا يادتون بياريد... كلي زحمت كشيديم تا اين شهر و ساختيم. حرفامون براي همه بود، هميشه با هم مي‌خنديديم نه به هم... پنجره خونه‌هامون رو به هم باز بود. كسي در خونشو به روي بقيه نمي‌بست. واسه ورود به خونه همديگه كسي در نمي‌زد، كسي اجازه نمي‌گرفت. يادتونه؟ مي گفتيم: مگه كسي واسه ورود به خونه خودش در مي‌زنه؟ چرا واسه هم حصار كشيديم؟ چرا دراي خونه پر مهرمونو رو به هم بستيم؟ چرا اتحادامون و از دست داديم؟

بچه‌ها! بدونيد...

اگه تنها باشيم ديو هزار رنگ زود تو خونمون رسوخ مي‌كنه و زود هممون و از پا در مياره.

ازتون خواهش مي‌كنم...

يه روزي قدر هم رو مي دونيم كه دير...

روزي كه ديگه كسي سراغمون و نمي‌گيره...

يه روز مي‌دونيم كه چي بوديم و كي بوديم ...

روزي كه از نبودمون گريمون مي‌گيره...

ما كه مي‌دونيم اگه از كنار هم ساده رد بشيم يه روزي مي‌ميريم

به خدا قدرمون رو يه روزي مي‌دونيم كه خيلي ديره...

(شما رو قسم به عصاره مهربون وجودتون! مواظب شهرمون باشيد)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:46  توسط | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود

اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت.

توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت.

بله دوستان عزیز‌ توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند

چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند

کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن

اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد.

رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون...

یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد.

ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد.

خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد

مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد.

قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد

سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود.

لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد.
آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد.
شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون.

غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت.
آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت

پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود.

بله بچه ها یکی بود یکی نبود...
مطلب اول قصه شهر بود


نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
نویسندگان
راوی
لبخند ناکامی
سکوت آتش
آرامش مطلق
خوشکل محلمون
مربع ماهی
بچه خارجی
آخرین زور زمستان
ناخدا کارتون
غوغای مخفی
جنگجوی بازنشسته
قهرمان ظریف
ایستاده بالج
خاله نقلی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM