![]() |
![]() |
|
| قصه های شهر ما |
|
امروز تو شهر قصه غوغایی به پا کردم که بیا و ببین.همه چیز رو بهم ریختم .یه آتیش گنده درست کردم و دودمان همه رو یکی کردم.وای که چه حالی داد یه آر.پی.چی ...۲Xاز نه نه بزرگ جد بزرگوارم" جیگر طلا (خدا نیامرزدش عجب دافی بود
اما جدی نگیر . تمام چیزایی که گفتم رویایی بیش نبود. چون می دونین که تمام پتانسیل با ارزش من مخفی . اما یه چیزی بگم. دیگه میخوام آزادش کنم...!!! می خوام از ناخدا کارتن بخوام یه سازمان جاسوسی گنده به بزرگی کا.گ.ب تو شهر بسازیم. چیزی که با دیدنش سیا تا صبح سحان ناخن بکشه. بعد با کوفی عنان وارد جنگ بشیم. خوب اگه همه دنیا صلح بخوان اما یه نفر از جمله من جنگ بخواد چه غلطی باید بکنه؟ وای که چه جنگی بشه نیروگاه هسته ای گنده میسازیم. همه جا بوی خون می گیره. قرمز می شه. بمب می زاریم می خندیم . دست و پامون قطع می شه می رقصیم. چه حالی می ده پسر. اما خوب فقط یه مشکل هست . اونم اینکه کل شهر قصه به اندازه یه اتاق کا.گ.ب هم نیست. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را؟ وای چی دارم می گم من. مخم داره عین مخ جوجو می طپه. اصلا من واسه چی اومدم اینتو؟ آهان یه نظر سنجی! بچه های شهر قصه بهم کمک کنید . من نمی دونم وقتی بزرگ شدم می خوام چیکاره بشم؟! به نظر شما چیکاره بشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:0 توسط غوغای مخفی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود... مطلب اول قصه شهر بود |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| نویسندگان |
|
راوی لبخند ناکامی سکوت آتش آرامش مطلق خوشکل محلمون مربع ماهی بچه خارجی آخرین زور زمستان ناخدا کارتون غوغای مخفی جنگجوی بازنشسته قهرمان ظریف ایستاده بالج خاله نقلی |
|
RSS
|