تبليغاتX
اهالی شهر قصه
قصه های شهر ما
بچه ها درسته که من نیستم اما همیشه به یادتون هستم. وب منو فراموش نکنید تا برگردم. یاد شما در خاطر من است. بیایید هرگز یکدیگر را فراموش نکنیم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط راوی | 
گرچه قول داده بودم دیگه پیدام نشه.

اما...

چی بگم که یک دوست خوب و پر کار اومد سراغمون. خواستیم که او هم پیش از ورود یه معرفی کرده باشیم.

یکی بود یکی نبود... توی شهر قصه یه مهمون تازه بود. اسم اون خاله نقلی بود. گاهی روزا... بیشتر وقتا... توی شهر پیش ما بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط راوی | 
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود شهرقصه بود. مردم این شهر همه همدیگه را دوست می داشتند.  هم دیگه رو یاری می کردن. هیچ وقت هم هیشکی تو شهر ما پیدا نمی شد که اخم هاش تو هم باشه.

تنها مورد همیشکی در میون بچه های شهر ما عشقی بود سرشار. عشقی که میون شهر توی جوی آب لابهلای میوه درختا و حتی پشت اون دیوار نیمه ریخته انتظار پرواز می کشید...

بله بچه ها شهر قصه بود و یه عالمه آدمه دوست داشتنی.

راوی هم که کارش حکایت بود بارش را گذاشت رو دوش مردم شهر و واسه یه مدت رفت که رفت به یه مسافرت دایمی رفت...

شایدم یه روز برگرده... اما نه حالاحالاها... 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:54  توسط راوی | 
تعطیلات از راه رسید. چندتا از مردم شهر برنامه ریختن تا با هم برن سفر. هرجایی بیرونه شهر. برنامه را کردیم تو بوق و دادزدیم میونه شهر. همهمه ای براه شد. بچه خارجی که پنج شنبه را جایی رفته بود و غایب بود از برنامه غافل موند. خوشکل محلمون راه افتاد و رفت اسکی. لبخند ناکامی با هزارتا دلیل و برهان رفتش تا تعطیلاتش و تنها بگزرونه.

ایستاده با لج که کم کمک از لجبازی هاش کم میشه یواش یواش بهتر میشه با هزار غصه گفت که امتحان داره. نتونست بیاد و با مردم شهر همراه باشه.

یه خبر هم دارم واستون. اگه میشناختینش حتما این خبر روتون تاثیر میذاشت. جنگجوی بازنشسته کمکمک کوله بارش رو بسته و میخواد بذاره بره. حتما مردم شهر دلتنگش میشن...

قهرمان ظریف قصه... همون که نارنجی بود و ناراحت شد از نامش. خودشو لوس کرده بود و باقی مردم دوسش میداشتن اون روز رو ناراحت بود. پی کار خودش بود.

بالاخره که آخرین زور زمستون با تموم اشتیاقش راه افتاد و همپای آرامش مطلق با یکی دوتا دیگه پیداشون شد. سکوت آتش همسفر ناخدا کارتون بود. پشم آفرینشم با دیگرونی که زودتر گفته بودم راهی شد تا جمعه ای را بیرون شهر بگذرونن.

سالار دشت این روزا سرگرم کارایی پنهونه و کم پیداست. به هر حال اداره یه شهر بزرگ مثله شهر قصه چندان کار  آسونی نیستش و آدم گاهی کم یاب میشه.

چند روزی از سر برج گذشته و مردم یاد خوابیده با چرتکه افتادن. به هر حال باید بیاد و واسه تک تک مردم چرتکه بندازه. مربع ماهی هم عینهو بچه های خوب به کارش میرسه و سخت سرگرم طراحی شده.

اما این غوغای مخفی خیلی پرکار شده این روزا. شهرو به آشوب کشیده و هرکاری که باشه انجام میده.

سفر که تموم شد. نوبت رسید به دنگ و دونگش. این آخرین زور زمستون کشت ناخدا کارتون رو اینقدر که گفت چقدر باید بپردازم. یه روز که گذشت پولارو جمع کردن تا بازم سفرها رفتنی بشن.

راستی دوستان مردم شهر ما کم کمک به وبلاگ علاقه نشان میدن. اما فقط به حد خوندن. اونا اینقدر تنبلن که به خوندن رضایت میدن و خودشونو وارد بخش نوشتن نمی کنن.

از ما که گذشت. هرچی گفتیم فایده نکرد. حتی اون یدونه ...چی بود... آها سکوت آتش هم که گاهی مطلبی می نوشت حالا کمتر به ما سر میزنه. راستشو بخواین دیگه اصلا سر نمیزنه. خودتون که می بینید وضع این وب بیچاره رو.

دوستان قصه که شروع بشه من باید بزارمو برم پی کار خودم. اما این قصه چه شروعه طولانیی داره. هرچی میگذره کمتر شروع میشه...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:37  توسط راوی | 
امروز آخرین روز زمستان با خودش انار دون کرده آورده بود. اونم چه اناری. البته بنا به دلایلی خوردنش موند واسه فردا و دلهای صابون زده ماسید.

ایستاده بالج یک جلسه طولانی داشت با جانشین سالار یک جلسه طولانی داشت. معلوم نشد چی بهم گفتن. به ما هم ربطی نداره. پشم آفرینش دیر کرده و همه منتظر حضورشن.

ناخدا کارتون برای اولین بار اومد نشست سر وبلاگ.  وقتی مطلبارو دید کلی ناراحت شد و گفت اینجا جای دوستی نیست. مردم این شهر مثکه شمشیرارو از رو بستن. با هم دیگه خوب نیستن. اما بالاخره پیش میآد دیگه. این روزا میگزره و خاطراته که جا میمونه توی دل آدما.

آرامش مطلق هنوز به قولش عمل نکرده  وسراغ ما نیومده. این روزا سرش خیلی شلوغه. حقم داره. بیچاره وقت نداره. یه هدفون کرده توی گوششو سخت داره کار میکنه. میخواد که زودتر بقیه کمی سرشون خلوت بشه.

گنده بی خودی آخرشب پیداش شد. کلی ناراحت بود. از دست کی و چی معلوم نشد. راستی امشب یه مهمون داشتیم. یکی از اون بچه های پر انرژی و دوست داشتنی.   

خوشکل محلمون رفته بود اسکی کنه. ولی هوا خراب بود و تنها از هوای خوب توچال استفاده کرده بود.

اما  یه اتفاق عجیبم افتاد. مشت ایستاده امشب سیگار دستش گرفته بود. گفت که بچه خارجی و سکوت آتش اونو گولش زدن. حالا سیگار می کشه. من از همین جا میگم کاش دیگه این کارو نکنه.

راستی بچه ها. ایستاده بالج امروز بنا رو گذاشت به اعتراض. فکر کنم هیچ وقت نیاد توی شهر ما و برامون مطلب بزاره. احتمالا با اسم خودش لج کرده.یکی دیگه ازون آدمایی که بهش بر خورد نارنجی بود. تا فهمید اسمش نارنجی شده قهر کرد و گذاشت رفت. منم بدون سوال از محله بیرونش کردم تا هرگز نتونه حرفی برای گفتن داشته باشه. اینم راهیه برای کمتر شدن ناراحتی دل نازکا.

مثل اینکه سکوت آتش زیاد خوشحال نبود. امروز بی سرو صدا نشسته بود و اخماشو تو هم کرده بود. حتی حاضر نشد ناهارم بخوره. مثل اینکه از جایی قصه خور شده بود.

جنگجوی بازنشسته آخر شب اومد میون شهرو کلی با بچه ها گفت و خندید. قرار شده شریکمون بشه و گاهی واسمون مطلب بزاره.

دوستان عزیز زیاد عجله نکنید. بالاخره مردم شهرما سروکله شون پیدا میشه. کمی که کارشون سبک بشه میآنو مهمونه رایانه هاتون میشن. شما کمی صبر کنید تا از راه برسن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:22  توسط راوی | 
سلام دوستان

بازم اومدم سراغتون. مهمون بشم تو خونتون

امروز کار بچه ها زیاد بود. ایستاده با لج که به کل مریض شده دنبال راهی میگشت تا زودتر شهر قصه رو ترک بکنه.

نباید بگم. اما میگم. امروز آخرین زور زمستان با یکی دعواش شده بود. واسه همین کمی عصبانی  بود.

بچه ها بازم از ناگفته ها حرف میزنم. یکی از این دوستای یوگی اعصاب سکوت آتش رو بهم ریخته بود. خلاصه که شهر شلوغ شده بود و هرکسی سرگرم کاری بود.

کم کمک بچه ها با اسماشون کنار میان. خیلی هاشون هنوز از این وب بی خبرن یا شاید وقت ندارن.

خوشکل محلمون قول داد خیلی زود بیاد به جمع ما. بچه خارجی هم مثل همون.

وقتی کار تو شهر زیاد میشه. دو تا اتفاق گردن گیر مردم میشه. اول اینکه هیشکی با هیشکی کار نداره. از همین رو دردسرها کم میشه.

دوم اما بچه ها که همون اولیه.  تو شلوغی های شهر اهالی شهر از دست دو نفر راحت میشن. یوگی رو میگم با ... اسمش چی بود. آها گنده بی خودی.

از اهالی شهر جای نارنجی خیلی خالی بود. بیچاره مریض شده. ناخدا کارتون میگه که سرما خورده بود. 

بچه ها یه خبر خوب دارم واسه سکوت آتش. امروز بگذریم که بچه خارجی با هدفون بهش موسیقی هدیه داد. آخر شب که شد مربع ماهی اومد و بالاخره یه موزیک غیر صادقی گذاشت. خیلی زود حرفایی زده شد که چرا پشم آفرینش همش موزیک خودشو گوش میکنه.

اما راستشو بخواید. من خودم طرفدار پشم آفرینشم. بهش حق میدم. آخه اون عاشقه. مقصر نیست. دلش نازکه طاقت این موسیقی های خارجی و نمی دونم هرچی جز غم و غصه رو نداره.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:58  توسط راوی | 
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود   خاله سوسکه نشسته بود

اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت.

توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت.

بله دوستان عزیز‌ توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند

چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند

کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن

اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد.

رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون...

یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد.

ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد.

خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد

مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد.

گنده بی خودی راه می رفت و چاخان می کرد. اعصاب بچه ها رو خورد می کرد.

سالار دشت مریض بود. همش فر و فر می کرد. گاهی هم ناله می کرد یا سر نارنجی قر می زد.

نارنجی بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد

سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود.

لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. حیوونی خودشم نمی دونست حرف کی رو گوش بکنه. همش با خنده گله می کرد.

آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. می گفت که من اسمم....اینه یا که اونه. اما زمستان که این همه حرف نداره. تو سرما پیش گنده بی خودی نشسته بود.

مشت ایستاده روی صندلی نشسته بود. توی فکرای خودش گیر افتاده با خودش درگیر شده بود.

این شهر قصه یه عمو هم داشت. یه عموی پیر و دوست داشتنی که همیشه کمک اهالی شهر می کرد. واسشون غذا می ذاشت. زیر پاشونو جارو می کرد. خلاصه که خیلی مرد خوبی بود.

 شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون.

توی این شهر کوچیک یه شیطونک وجود داشت. یکی از اون بچه های پر انرژی که خستگی واسش معنی نداشت. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. ظاهرش گول زنک مردم شهر بود و وقتی شیطون می شد حتی راوی هم جلو دارش نمی شد.

آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود سیگارارو دود می کرد. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت

پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. تو شهر که بود الکی می خندید. بیرون که می رفت دوباره غصه دار بود. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود.

بله بچه ها یکی بود یکی نبود...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:7  توسط راوی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود

اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت.

توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت.

بله دوستان عزیز‌ توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند

چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند

کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن

اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد.

رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون...

یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد.

ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد.

خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد

مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد.

قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد

سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود.

لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد.
آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد.
شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون.

غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت.
آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت

پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود.

بله بچه ها یکی بود یکی نبود...
مطلب اول قصه شهر بود


نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
نویسندگان
راوی
لبخند ناکامی
سکوت آتش
آرامش مطلق
خوشکل محلمون
مربع ماهی
بچه خارجی
آخرین زور زمستان
ناخدا کارتون
غوغای مخفی
جنگجوی بازنشسته
قهرمان ظریف
ایستاده بالج
خاله نقلی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM