![]() |
![]() |
|
| قصه های شهر ما |
|
نوشته های پیشین
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود... مطلب اول قصه شهر بود |
|
RSS
|