![]() |
![]() |
|
| قصه های شهر ما |
|
می خوام بنویسم برای شهر قصمون ولی بدون هیچ لجبازی. می خوام برم پیش حاکم شهرمون بگم که اسممو تغییر بده. اگه می تونه به یوگی هم اخطار بده.
از همین حالا گفته باشم یوگی می خواد منو بکشه. منم که ترک عادت کردم لجبازی نمی کنم دارم می ترکم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:18 توسط ایستاده بالج |
|
|
آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است.
این روزها با سفر و کار خوب سرگرم شده ام. خیلی هم خوشحالم که آرامش بار دیگر به جمع برو بچه های شهر برگشته. این روزها کم کم اهالی شهر سر و کله شون پیدا میشه و میتونید با همشون آشنا بشید. ناخدا کارتون پشم آفرینش را به همراه آرامش مطلق سوار کشتی کرده و با هم رفتن سفر. منم سفر بودم به همراه بچه خارجی رفتیم یه جای خوب. توی یه شهر بی تا. دلم میخواد بیشتر براتون بنویسم اما کمی بی حوصله ام. مثل اینکه کشتی هام غرق شده... البته به قول یکی از برو بچه های بیرون شهر که بدش هم نمیاد و ربیشتر از بقیه به ما سر میزنه: رفیق بی کلک مادر. گمونم باید این جمله را بزرگ قاب کنم و بزنم تو اتاق کارمون. راستی چند وقت پیش سالار دشت رفته بود دبی... ببینه اونجا چه خبره... چه خبرایی بود. باورتون نمیشه ایرانی ها تو ینگه دنیا چه کارهایی کردن. به هر حال حال داشتید در خونه ما را هم بزنید خوشحال میشیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:9 توسط سکوت آتش |
|
|
بچهها بادبانها رو بكشيد. حركت ميكنيم. آي سكوت آتش كه چشمات مثل عقاب تيزه يه نگاه بنداز يه جزيره سرسبز پيدا كن تا گراي رفتارمونو عوض كنيم. بچهها دل خونه عشقه. عشق از تلاش ميآد. از صبر و اميد. آخرين زور زمستون تو هم بايد زور بزني تا روابط بچهها محكم بشه. ايستاده با لج كه چند روزيه لجبازياش كمتر شده بايد تلاش كنه تا سوراخاي كشتي رو پيدا كنيم و ترميم.
پشم آفرينش يه كم از پشم بكاه و بر مهر و گذشت بيفزا. آرامش مطلق برو بالاي دكل تا با سكوت آتش يه جزيره سبز و پر آب پيدا كنيد. لبخند بزن لبخند ناكامي كه اين روزا كمكاري ميكني. همه در شهر مسووليم. اگه قصههامون رنگ غم گرفته همه بايد تلاش كنيم قصههامون شيرين شه. يالا بچهها بادبانها رو بكشيد. حركت ميكنيم. ۹۰ درجه به مهر. پيش به سوي دوستيهايي كه از نو زاده بشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:12 توسط ناخدا کارتون |
|
|
امروز چه بارونی گرفت مثل همون بارونی که چند روز پیش تو شهر قصمون اومد. نمی دونم این تصور منه یا داریم هممون بازی می کنیم. باید یک میزگرد بزاریم و حرف بزنیم منتهی بدون سرخرمن... قبلا گفته بودم به یک سینما و شهردار احتیاج داریم اما الان مسئله فرق می کنه. دلم می خواد تو شهرمون دودستگی پیش نیاد. من از جنگ بدم می یاد. بچه ها... باید از خودمون شروع کنیم تا شکست نخوریم تا دوباره غمگین نباشیم. تا بهم تیکه نندازیم. احساس غرور از جواب دادن می یاد مگه نه؟ اما ما توی شهر زندگی می کنیم.
موافقید مشکلات را مطرح کنیم؟ من از دیو می ترسم... من از خراب کردن و دوباره ساختن شهر می ترسم... یکی یک کاری بکنه؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:51 توسط آخرین زور زمستان |
|
|
سلام به اهالي شهر قصمون دلم براي همتون تنگ شده، چند وقته كه احساس ميكنم همه از هم دورن رابطه مردم شهر قصمون بيرنگ شده همه با هم قهرن احساس ميكنم شهرمون به يه قاضي احتياج داره البته تو شهر ما كسي كاري رو از روي عمد انجام نميده ولي بعضي وقتا شيطون ميره تو جلد آدماش دلم ميخواهد تا دير نشده دوباره همه با هم خوب بشن از شهرمون غم بره شادي بياد تو . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:7 توسط لبخند ناکامی |
|
|
گرچه قول داده بودم دیگه پیدام نشه.
اما... چی بگم که یک دوست خوب و پر کار اومد سراغمون. خواستیم که او هم پیش از ورود یه معرفی کرده باشیم. یکی بود یکی نبود... توی شهر قصه یه مهمون تازه بود. اسم اون خاله نقلی بود. گاهی روزا... بیشتر وقتا... توی شهر پیش ما بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:13 توسط راوی |
|
|
دلم تنگه برای گریه کردن...
کجاست مادر ... کجاست گهواره من نمیدونم کدوم دیو و ددی به شهرمون پا گذاشته. نمی دونم کدوم نامردی... مردیمون و بی رنگ کرده دلم گرفته... آهههههههههههای مردم شهر نمیبینید... خونه هامون داره ویرون میشه دیگه دستامون توی هم گره نیست. دیگه هیشکی واسه اشک دیگرون بغضش نمیگیره. آخ اگه بدونم کی این بلا را سر شهرمون آورد. آخ اگه بدونم کدوم معجون دوستی ها رو ویرون کرد تا ما را از شهرمون بیرون کرد.
خبر دارید... راوی رفت. جای دوری نرفته... اما میدو.نید چرا رفته... چون دلش کوچیک بود و سنگینی این همه سکوت را نمی تونست تحمل کنه. بچه های شهر ما... ناخدا کارتون...آرامش مطلق....لبخند ناکامی.... آخرین زور زمستان.... غوغای مخفی....پشم آفرینش... قهرمان ظریف... خبر دارید.. امروز جز راوی یکی دیگه هم از جمع ما رفت... خوشکل محلمون ما رو واسه همیشه ترک کرد. چشماتون را وا کنید... دور و برتون را نگاه کنید. انگاری زلزله افتاده میون شهر. بچه ها از نو شروع کنید. بخندید و به هم احترام بگزارید. اجازه ندید توی شهر قشنگ ما لبخند بمیره. چشماتون را بشویید. از نو ببینید. همه گذشته را اگر بد بوده فراموش کنید ..............من.......سکوت آتش..............اینجا..........در حضور همه اهالی و میهمانان شهر............به جای هرکی که اشتباه کرده.............از کسی که دلخور شده................ معذرت می خوام...........بیایید غم ها را فراموش کنیم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:9 توسط سکوت آتش |
|
|
سلام همدردان يكي بود يكي نبود، تو شهر ما ديگه شادي همراه نبود! داشتيم خوب پيش مي رفتيم و آسون داشتيم دل همديگرو بدست ميآورديم، داشتيم به هم خو ميگرفتيم... داشتيم گره بغضمون رو به ناي آواي مهر همديگه باز ميكرديم... داشتيم واسه زخم هاي هم مرحم و واسه رازمون محرم مي شديم... داشتيم دستهامون رو با هم گره ميكرديم تا بار مشكلات رو از تو شهر غصه! ببخشيد قصمون دور بريزيم اما حيف... همه چي داره خراب ميشه.. بچه ها! تو رو خدا شهر قصمون رو حفظ كنيد، بچهها اين شهر نياز به نارنجك، بمب و اتم و سينما و روان نويس و ... نداره. بچهها! تو رو خدا بفهميد شهرمون نياز به عطر گل ياس داره، نياز به مهربوني، به عشق و به نگاه خيس... ماييم كه ميتونيم با دستهاي آسمونيم به هم ابر پر بارون هديه بديم و تو ترنم زيباش شونه به شونه هم بسپاريم و آسمون كبود دلمون رو آويز به خورشيد خانوم مهربون كنيم. بچه ها! دل و دست مهربونمون بازيچه ديو و دد هزار رنگ شده... يادتون ميياد... تو رو به خدا يادتون بياريد... كلي زحمت كشيديم تا اين شهر و ساختيم. حرفامون براي همه بود، هميشه با هم ميخنديديم نه به هم... پنجره خونههامون رو به هم باز بود. كسي در خونشو به روي بقيه نميبست. واسه ورود به خونه همديگه كسي در نميزد، كسي اجازه نميگرفت. يادتونه؟ مي گفتيم: مگه كسي واسه ورود به خونه خودش در ميزنه؟ چرا واسه هم حصار كشيديم؟ چرا دراي خونه پر مهرمونو رو به هم بستيم؟ چرا اتحادامون و از دست داديم؟ بچهها! بدونيد... اگه تنها باشيم ديو هزار رنگ زود تو خونمون رسوخ ميكنه و زود هممون و از پا در مياره. ازتون خواهش ميكنم... يه روزي قدر هم رو مي دونيم كه دير... روزي كه ديگه كسي سراغمون و نميگيره... يه روز ميدونيم كه چي بوديم و كي بوديم ... روزي كه از نبودمون گريمون ميگيره... ما كه ميدونيم اگه از كنار هم ساده رد بشيم يه روزي ميميريم به خدا قدرمون رو يه روزي ميدونيم كه خيلي ديره... (شما رو قسم به عصاره مهربون وجودتون! مواظب شهرمون باشيد) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:46 توسط |
|
|
امروز تو شهر قصه غوغایی به پا کردم که بیا و ببین.همه چیز رو بهم ریختم .یه آتیش گنده درست کردم و دودمان همه رو یکی کردم.وای که چه حالی داد یه آر.پی.چی ...۲Xاز نه نه بزرگ جد بزرگوارم" جیگر طلا (خدا نیامرزدش عجب دافی بود
اما جدی نگیر . تمام چیزایی که گفتم رویایی بیش نبود. چون می دونین که تمام پتانسیل با ارزش من مخفی . اما یه چیزی بگم. دیگه میخوام آزادش کنم...!!! می خوام از ناخدا کارتن بخوام یه سازمان جاسوسی گنده به بزرگی کا.گ.ب تو شهر بسازیم. چیزی که با دیدنش سیا تا صبح سحان ناخن بکشه. بعد با کوفی عنان وارد جنگ بشیم. خوب اگه همه دنیا صلح بخوان اما یه نفر از جمله من جنگ بخواد چه غلطی باید بکنه؟ وای که چه جنگی بشه نیروگاه هسته ای گنده میسازیم. همه جا بوی خون می گیره. قرمز می شه. بمب می زاریم می خندیم . دست و پامون قطع می شه می رقصیم. چه حالی می ده پسر. اما خوب فقط یه مشکل هست . اونم اینکه کل شهر قصه به اندازه یه اتاق کا.گ.ب هم نیست. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را؟ وای چی دارم می گم من. مخم داره عین مخ جوجو می طپه. اصلا من واسه چی اومدم اینتو؟ آهان یه نظر سنجی! بچه های شهر قصه بهم کمک کنید . من نمی دونم وقتی بزرگ شدم می خوام چیکاره بشم؟! به نظر شما چیکاره بشم؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:0 توسط غوغای مخفی |
|
|
یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود شهرقصه بود. مردم این شهر همه همدیگه را دوست می داشتند. هم دیگه رو یاری می کردن. هیچ وقت هم هیشکی تو شهر ما پیدا نمی شد که اخم هاش تو هم باشه.
تنها مورد همیشکی در میون بچه های شهر ما عشقی بود سرشار. عشقی که میون شهر توی جوی آب لابهلای میوه درختا و حتی پشت اون دیوار نیمه ریخته انتظار پرواز می کشید... بله بچه ها شهر قصه بود و یه عالمه آدمه دوست داشتنی. راوی هم که کارش حکایت بود بارش را گذاشت رو دوش مردم شهر و واسه یه مدت رفت که رفت به یه مسافرت دایمی رفت... شایدم یه روز برگرده... اما نه حالاحالاها... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:54 توسط راوی |
|
|
شهر قصه این روزا خیلی شلوغه، تا چشم می چرخونی مجله می بینی و آدمایی که از فرط خستگی مدام بهم می خورن و از کنار هم می گذرن، این وسط سکوت آتش هم می ره و می یاد و می گه، چایی می خوری؟؟ نمی دونه که آخرین زور زمستونی از خستگی حتی نای حرف های فلسفی رو هم نداره...تازه سکوت آتش بهش هم بر می خوره می گم من می رم سینما!!!! اگه یکی دیگه هم تو شهرمون مثل خودم فیلم باز بود و پیدا می شد من دیگه غر نمی زدم. تو این مدت نه کوه رفتیم، نه کویر و نه شمال. امان از دست این شهر ما که هیچ جایی برای تفریح نداره، باید کم کم به فکر یک شهردار مهربون هم باشیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:6 توسط آخرین زور زمستان |
|
|
سلام به بچههاي شهر قصمون و به همه دوستان امروز يه روز پر انرژي تو شهر ماست. من از سر صبح پا شدم و رفتم سراغ كارام ولي متاسفانه نتونستم نتيجهاي از كاراي شهرداري بگيرم و دست از پا درازتر اومدم به شهرمون شايد، شايد يكم انرژي بگيرم و بيمهري هاي بيرون شهرمون رو فراموش كنم. ورود كردم به دفتر و ديدم به چه ميبيني هيچكي از دوستان من تو شهر نيومدم و فكم به زمين نشست مثل كشتي ناخدا اسماچ ولي مهم نيست. ايستاده با لج رو براي اولين بار ديدم پر انرژي و خندان بي نشانهاي از لج. انگار امروز خيلي مهربون شده بود. فكر كنم خوشحال بود از اينكه داره خانم دكتر ميشه...(انشاءالله) براي اولين بار ازش انرژي گرفتم. بچه خارجي نشسته بود و آهنگش و گوش ميكرد. از پشت شيشه به هوا نظارهاي كردم... واي بايد شاكر خلقت خداوند بود. وقتي نگاهت به آسمون مهربون خداوند باز ميشه هيچي به غير لطف و عشق خداوند نميبيني. كاش تو آسمون خداي شهرمون يه اطاق داشتم كه ديواراش و با ياس و رازقي آذين ميكردم. پنجره هاش و ديوونه نگاه و درش و باز به روي هر پرنده زخمي... هر روز سحر پنجره دلم و با پنجره اتاق گره ميزدم و با اشكام شيشههاي پنجره را ميشستم تا نگاهم با دوردست همرنگ شه. عطش مهر الهي رو در خودم مي جوشوندم تا عصارهاي از خداوند بشم، تا كه توان شستن غم از چهره همشهريام و داشته باشم. بعد در رو باز مي كنم تا بوي ياس تمام شهرو پر كنه و چهره رازقي با ديدن شهر قشنگمون از غم و دلتنگي در بياد . واسه به هم رسيدن، واسه مردن زير پاهات، لحظه به تو رسيدن فاصله بين من و تو بيشتر از يه آسمون ديگه عشقي تو دلت نيست اين و قلب من مي دونه (كه بنده تقصيركارم) نازنينم من و بشناس كه شكستم توي سينه منم و اين دل خسته گرچه حقم بيش از اينه تو رو از دست نمي دم من تويي آخرين اميدم همه دنيا رو گشتم باز به اسم تو رسيدم.............. اي خداي بزرگ هر آدمي دري است نيمه باز كه به اتاقي مي انجامد براي همه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 12:29 توسط |
|
|
هنوزم خبري ازش نشده. خيلي نگرانشم. توي تعطيلات راه افتادم دور دنيا بلكه خبري ازش به دست بيارم. آرامش مطلق هم مثل من نگرانه. آخرين جايي كه رسيدم، يه كله پزي بود تو جاده شمال. اونجا واسم يه يادداشت گذاشته بود. وقتي متن يادداشت را واسه آرامش مطلق خوندم گفت بهتر تنهاش بگذاريم. بره و يه روزي برگرده پيشمون. منم كه بايد هر چي زودتر برميگشتم به شهر تا نكنه يه وقت سالار دشت از غيبتم با خبر بشه . از عمو ژان وارژان قول گرفتم كه پيداش كنه و مواظبش باشه. اونم قول داد تا مثل كزت ازش مواظبت كنه. خيلي نگرانشم. از وقتي برگشتم، تلفن همراه عمو ژان وارژان آنتن نميده. با خودم ميگم نكنه خدايي ناكرده اتفاقي واسه روان نويس بيچاره افتاده باشه. متن نامهاش را براتون ميخونم تا شما هم كمك كنين. نظر بدين كه چيكار كنم. برم دنبالش يا رهاش كنم تا خودش كارشو بكنه. متن نامهاش اين طوري بود: « سكوت آتش عزيز و اهالي شهر قصه. ميدونم كه همتون نگران من شديد. منو ببخشيد كه بيخبر گذاشتم و رفتم. بايد هرطور شده بود ميرفتم دنبال مادرم. آخه بهم خبر رسيده بود كه مادرم مريضه. نخواستم شما رو نگران كنم. واسه همين چيزي نگفتم. راستش را بخواهيد، اصلا فكر نميكردم اهالي شهر اينقدر به فكرم باشن و به خاطر من حاضر بشن شهر را ترك كنن. من برميگردم. قول ميدم وقتي مادرم را پيدا كردم برگردم پيشتون. براي اينكه خيالتون را راحت كنم بگم كه آخرين خبر اين بوده كه مادرم پيش مادر هاج زنبور عسل رفته. به همين خاطر فكر كنم پيدا كردنش كار سختي نباشه.» به اين ترتيب من مجبور شدم برگردم و بيام سر كارم. آخه شهر قصه اين روزا خيلي شلوغ پلوغه. بايد همه به هم كمك كنن. اگر برنميگشتم در حق بقيه كمي ظلم شده بود. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:2 توسط سکوت آتش |
|
|
كاش بشه تو شهرمون فقط صداي خنده بپيچه. شادي كنن بچههامون. آواز بخونن و با همديگه هلهله راه بندازن. از روي آتيش بپرن. شادي كنن. شهر ما قصه داره. قصه واسه زدودن غصه داره. تو شهر ما هر كي دلش بار داره، ابر بهار براش ميباره يه هوار.خوش ندارم تو شهرمون غم بياد لونه كنه. بچههامونو اسير خونه كنه. واسه همين همش ميگيم بريم بيرون. بريم به كوه. بريم شمال.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:46 توسط ناخدا کارتون |
|
|
دلم گرفته از اونجایی که من همیشه دلم می گیره و می رم سینما چهارتا فیلم بزن بزن می بینمَ. شب که بر می گردم دلم می خواد فکر کنم و ببینم چرا شهر قصه سینما نداره؟
باید بودجه باشه تا شهر قصه سینما بزنه. اما نه بودجه هست نه آدم سینمایی تو شهر ما... کاش می شد دختر لر را تو شهر قصه ما هم نمایش می دادن تا من به اینا می گفتم انقدر مسافرت نریم یکمم فیلم ببینیم. من سینما می خوام. امروز شهر قصه پر از حرف بود و در شهر پیشنهاداتی شد که بهم گیر می دادن. مخصوصا... بگذریم. می خواستم از سفر یک روزه کوه بنویسم اما نمی زارن بگم که ایشششش/
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 10:50 توسط آخرین زور زمستان |
|
|
روان نويس سه روز پيش از شهر قصه خارج شد و هنوز باز نگشته. من و سكوت آتش خيلي نگرانشيم. ماجرا از اون جا شروع شد كه اون روز پس از دو روز كار زياد، قهرمان ظريف با هيجاني مخفي اومد و گفت بچهها موافقيد بريم كله پاچه بخريم. و بعد پرسيد كه آيا در حوالي شهر قصه طباخي هست يا نه؟ دوستان پس از اندكي تفكر به اين نتيجه رسيدن كه در اولين چهارراه نزديك شهر جايي هست به اين نام و ميشه كلهپاچه خريد و خورد و لذت برد. قهرمان ظريف برگشت سر كارش، بدون اينكه تصميم جدي براي اين برنامه گرفته بشه. ناخداكارتون كه داشت آخرين مطلب رو مي نوشت اومد و سراغ رواننويسش رو گرفت. من و سكوت آتش كه الكي به همه چي گير ميداديم و ميخنديديم حتي به خوابيدن پشم آفرينش، بهش گفتيم كه روان نويس رفته كلهپاچه بخره. از اون روز به بعد ديگه روان نويس رو نديديم. فكر ميكنيم كه شايد شوخي ما رو شنيده، ناراحت شده و ما رو ترك كرده. (البته نه اينكه كله پاچه خريدن كار بدي باشه، نه . من فكر مي كنم كه شايد چون ما اين حرف رو با خنده به ناخدا كارتون گفتيم، به روان نويس برخورده باشه). حتي جمعه كه رفتيم بيابون تا هوايي تازه كنيم، سكوت آتش بهم گفت تو راه كه مي ري جاده رو بپا كه شايد تو گوشه كناري ببينيش اما هرچي چشم دواندم اثري از او نيافتم. من و سكوت آتش ازتون خواهش مي كنيم، اگر راوننويس را يافتيد، ما را خبر كنيد. امكان داره درحال كله پاچه خوردن باشه. يا عاشق شده و در گوشهاي زانوي غم به بغل نشسته. نكنه معتاد شده و تو پاركا ول ميچرخه. زبونم لال شايد تصادف كرده باشه. ميگم اگه به خاطر كليههاش دزيده باشنش چي؟ درصورتي كه خبر ناخوشايندي ازش بدست آورديد خيلي با احتياط ما رو در جريان بگذاريد. آخه من و سكوت آتش خيلي روان نويس رو خيلي دوست داريم. از وقتي كه سكوت آتش وبلاگ شهر قصه رو راه انداخته من براي اولين بار اومدم تا تو اين صفحه اينترنتي بنويسم. البته هر روز بهش سرزدم و حالش پرسيدم. متاسفم كه اولين حضورم هم همراه خبر گم شدن روان نويس بود اما سعي مي كنم دفعه بعد با يه بغل حرف خوب بيام. منتظرتونم اگر خبري شد كامنت بگذاريد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 21:30 توسط آرامش مطلق |
|
|
تعطیلات از راه رسید. چندتا از مردم شهر برنامه ریختن تا با هم برن سفر. هرجایی بیرونه شهر. برنامه را کردیم تو بوق و دادزدیم میونه شهر. همهمه ای براه شد. بچه خارجی که پنج شنبه را جایی رفته بود و غایب بود از برنامه غافل موند. خوشکل محلمون راه افتاد و رفت اسکی. لبخند ناکامی با هزارتا دلیل و برهان رفتش تا تعطیلاتش و تنها بگزرونه.
ایستاده با لج که کم کمک از لجبازی هاش کم میشه یواش یواش بهتر میشه با هزار غصه گفت که امتحان داره. نتونست بیاد و با مردم شهر همراه باشه. یه خبر هم دارم واستون. اگه میشناختینش حتما این خبر روتون تاثیر میذاشت. جنگجوی بازنشسته کمکمک کوله بارش رو بسته و میخواد بذاره بره. حتما مردم شهر دلتنگش میشن... قهرمان ظریف قصه... همون که نارنجی بود و ناراحت شد از نامش. خودشو لوس کرده بود و باقی مردم دوسش میداشتن اون روز رو ناراحت بود. پی کار خودش بود. بالاخره که آخرین زور زمستون با تموم اشتیاقش راه افتاد و همپای آرامش مطلق با یکی دوتا دیگه پیداشون شد. سکوت آتش همسفر ناخدا کارتون بود. پشم آفرینشم با دیگرونی که زودتر گفته بودم راهی شد تا جمعه ای را بیرون شهر بگذرونن. سالار دشت این روزا سرگرم کارایی پنهونه و کم پیداست. به هر حال اداره یه شهر بزرگ مثله شهر قصه چندان کار آسونی نیستش و آدم گاهی کم یاب میشه. چند روزی از سر برج گذشته و مردم یاد خوابیده با چرتکه افتادن. به هر حال باید بیاد و واسه تک تک مردم چرتکه بندازه. مربع ماهی هم عینهو بچه های خوب به کارش میرسه و سخت سرگرم طراحی شده. اما این غوغای مخفی خیلی پرکار شده این روزا. شهرو به آشوب کشیده و هرکاری که باشه انجام میده. سفر که تموم شد. نوبت رسید به دنگ و دونگش. این آخرین زور زمستون کشت ناخدا کارتون رو اینقدر که گفت چقدر باید بپردازم. یه روز که گذشت پولارو جمع کردن تا بازم سفرها رفتنی بشن. راستی دوستان مردم شهر ما کم کمک به وبلاگ علاقه نشان میدن. اما فقط به حد خوندن. اونا اینقدر تنبلن که به خوندن رضایت میدن و خودشونو وارد بخش نوشتن نمی کنن. از ما که گذشت. هرچی گفتیم فایده نکرد. حتی اون یدونه ...چی بود... آها سکوت آتش هم که گاهی مطلبی می نوشت حالا کمتر به ما سر میزنه. راستشو بخواین دیگه اصلا سر نمیزنه. خودتون که می بینید وضع این وب بیچاره رو. دوستان قصه که شروع بشه من باید بزارمو برم پی کار خودم. اما این قصه چه شروعه طولانیی داره. هرچی میگذره کمتر شروع میشه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 20:37 توسط راوی |
|
|
سيگار تو هم مثه سيگار منه . ؟؟؟؟؟سيگاره من با اينكه دودش وقتي تو چشم مي ره چشم مي سوزه. با اينكه وقتي روشنش مي كنم سينهام مي سوزه. با اينكه وقتي نيست اينقدر دلم براش تنگ مي شه كه براي ديدنش حاضرم زمين و زمان را به هم بدوزم.با اينكه براي ديدنش بايد هر روز پول پرداخت كنم .ولي بازم دوسش دارم . بازم دلم براس تنگ مي شه . سيگار من اينقدر شجاع هست كه با تمام شجاعت به من مي گه من ضرر دارم . منو دوست نداشته باش . ولي من دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:54 توسط بچه خارجی |
|
|
سلام. خيلي دوست دارم من هم براتون مطلب بزارم ولي احساس مي كنم از چند خط بيشتر مخم جواب نمي ده . من فقط مي نوتم موزيك گوش كنم وعكاسي كنم . ولي مي خوام بگم كه همه بچه هاي شهر قصه رو دوست دارم .ميخوام بگم عاشق همهتون هستم .نه يك عشق زميني بلكه يك عشق كزايي. من مي دونم كه همتون من دونين كه بايد بدونين پس مي دونين .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 16:38 توسط بچه خارجی |
|
|
دلم گرفت. پست قبلیم رو راوی کمی تغییر داد. خوب البته که حق داشت. حرفای خوبی توش نبود. خواستم واسه پشم آفرینش یه پیام بزارم و از دلش در بیارم. دیدم که کافی نمیشه. اون ازم راضی میشه اما غم ازم دور نمیشه. برای همین نشستم و یک پست جدید گذاشتم تا رسما ازش معذرت بخوام. شاید که شادی به دلم برگرده. دوست مهربونم حق با تو بود من نباید به دیگرون. چه خوب چه بد توهین کنم. منو ببخش... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 20:5 توسط سکوت آتش |
|
|
امروز آخرین روز زمستان با خودش انار دون کرده آورده بود. اونم چه اناری. البته بنا به دلایلی خوردنش موند واسه فردا و دلهای صابون زده ماسید.
ایستاده بالج یک جلسه طولانی داشت با جانشین سالار یک جلسه طولانی داشت. معلوم نشد چی بهم گفتن. به ما هم ربطی نداره. پشم آفرینش دیر کرده و همه منتظر حضورشن. ناخدا کارتون برای اولین بار اومد نشست سر وبلاگ. وقتی مطلبارو دید کلی ناراحت شد و گفت اینجا جای دوستی نیست. مردم این شهر مثکه شمشیرارو از رو بستن. با هم دیگه خوب نیستن. اما بالاخره پیش میآد دیگه. این روزا میگزره و خاطراته که جا میمونه توی دل آدما. آرامش مطلق هنوز به قولش عمل نکرده وسراغ ما نیومده. این روزا سرش خیلی شلوغه. حقم داره. بیچاره وقت نداره. یه هدفون کرده توی گوششو سخت داره کار میکنه. میخواد که زودتر بقیه کمی سرشون خلوت بشه. گنده بی خودی آخرشب پیداش شد. کلی ناراحت بود. از دست کی و چی معلوم نشد. راستی امشب یه مهمون داشتیم. یکی از اون بچه های پر انرژی و دوست داشتنی. خوشکل محلمون رفته بود اسکی کنه. ولی هوا خراب بود و تنها از هوای خوب توچال استفاده کرده بود. اما یه اتفاق عجیبم افتاد. مشت ایستاده امشب سیگار دستش گرفته بود. گفت که بچه خارجی و سکوت آتش اونو گولش زدن. حالا سیگار می کشه. من از همین جا میگم کاش دیگه این کارو نکنه. راستی بچه ها. ایستاده بالج امروز بنا رو گذاشت به اعتراض. فکر کنم هیچ وقت نیاد توی شهر ما و برامون مطلب بزاره. احتمالا با اسم خودش لج کرده.یکی دیگه ازون آدمایی که بهش بر خورد نارنجی بود. تا فهمید اسمش نارنجی شده قهر کرد و گذاشت رفت. منم بدون سوال از محله بیرونش کردم تا هرگز نتونه حرفی برای گفتن داشته باشه. اینم راهیه برای کمتر شدن ناراحتی دل نازکا. مثل اینکه سکوت آتش زیاد خوشحال نبود. امروز بی سرو صدا نشسته بود و اخماشو تو هم کرده بود. حتی حاضر نشد ناهارم بخوره. مثل اینکه از جایی قصه خور شده بود. جنگجوی بازنشسته آخر شب اومد میون شهرو کلی با بچه ها گفت و خندید. قرار شده شریکمون بشه و گاهی واسمون مطلب بزاره. دوستان عزیز زیاد عجله نکنید. بالاخره مردم شهرما سروکله شون پیدا میشه. کمی که کارشون سبک بشه میآنو مهمونه رایانه هاتون میشن. شما کمی صبر کنید تا از راه برسن.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 19:22 توسط راوی |
|
|
سلام دوستان
بازم اومدم سراغتون. مهمون بشم تو خونتون امروز کار بچه ها زیاد بود. ایستاده با لج که به کل مریض شده دنبال راهی میگشت تا زودتر شهر قصه رو ترک بکنه. نباید بگم. اما میگم. امروز آخرین زور زمستان با یکی دعواش شده بود. واسه همین کمی عصبانی بود. بچه ها بازم از ناگفته ها حرف میزنم. یکی از این دوستای یوگی اعصاب سکوت آتش رو بهم ریخته بود. خلاصه که شهر شلوغ شده بود و هرکسی سرگرم کاری بود. کم کمک بچه ها با اسماشون کنار میان. خیلی هاشون هنوز از این وب بی خبرن یا شاید وقت ندارن. خوشکل محلمون قول داد خیلی زود بیاد به جمع ما. بچه خارجی هم مثل همون. وقتی کار تو شهر زیاد میشه. دو تا اتفاق گردن گیر مردم میشه. اول اینکه هیشکی با هیشکی کار نداره. از همین رو دردسرها کم میشه. دوم اما بچه ها که همون اولیه. تو شلوغی های شهر اهالی شهر از دست دو نفر راحت میشن. یوگی رو میگم با ... اسمش چی بود. آها گنده بی خودی. از اهالی شهر جای نارنجی خیلی خالی بود. بیچاره مریض شده. ناخدا کارتون میگه که سرما خورده بود. بچه ها یه خبر خوب دارم واسه سکوت آتش. امروز بگذریم که بچه خارجی با هدفون بهش موسیقی هدیه داد. آخر شب که شد مربع ماهی اومد و بالاخره یه موزیک غیر صادقی گذاشت. خیلی زود حرفایی زده شد که چرا پشم آفرینش همش موزیک خودشو گوش میکنه. اما راستشو بخواید. من خودم طرفدار پشم آفرینشم. بهش حق میدم. آخه اون عاشقه. مقصر نیست. دلش نازکه طاقت این موسیقی های خارجی و نمی دونم هرچی جز غم و غصه رو نداره. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 17:58 توسط راوی |
|
|
باید به راوی تذکر داد که شخصیت تمام موجودات روی زمین برای خداوند بزرگ و عاشق قابل احترامو هیچ کسی در هر مقامی که باشه (حتی راوی) حق نداره که به موجودات روی زمین (حالا می تونه هنرمند-نویسنده-خواننده و ...) بتوهینه.
نمیتونم ببخشمت... دور شو برونبینمت... تیکه ای بودی از دلم... خشکیدی و بریدمت... ولی هنوز راه برگشتی هست.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 2:44 توسط |
|
|
امان از اين شهر و مردماش. ديگه دارن ديوونم ميكنن. شما كه مي دونيد من اصلا اهل حرف و حديث نيستم چه برسه به پر حرفي. اما ديگه به تنگ اومدم. اهالي اين شهر خستهام كردن. مثل اينكه توي اين دنيا ديگه نه موسيقي وجود داره نه خواننده. هركي از راه ميرسه موسیقی خودشو رو ميكنه توي مخم. رفتم از خونه واسشون يك آرشيو بزرگ موزيك آوردم. انواع موزيك خارجي، داخلي، حتي موزيكهاي لسآنجلسي. اما فايدهاي نداشت. مردم شهر قصه هيچ به حرف من گوش نميكنن. نميدونم با اين موسيقي چه كنم. شكايتم كه راه به جايي نميبره. آخر معرفت ميگن: ببخشيد عزيزم كه مجبوري اين آهنگ را گوش كني. من ديگه دارم ميرم. هنوز از در بيرون نرفته نفر بعدي مياد و ميگه من تازه اومدم. يه آهنگ گوش كنم و برم بشينم سركار. خوب درسته كه من سكوت پيشوند اسممه، اما مثل اينكه اينها همه يادشون رفته كه ميتونم آتيش به راه بندازم. مثله همين امروز كه يوگي رو از راه دور آتيش زدم. بيچاره زورش به من نرسيد رفت سراغ ايستاده بالج كه حالتو ميگيرم. البته يه گير كوچولوهم به مشت ايستاده داد كه ايستاده بود و كار به جاي باريك نكشيد. همهاش تقصير اين پشم آفرينش است. نه اينكه خودش عاشقه و مجنون. ميخواد همه رو از راه به در كنه. ناخداكارتون امروز دير اومد سركار. خيلي هم خسته بود. ولي حالا كه داشتم وبلاگ مينوشتم گفت برو بيرون خريد. منم گفتم بايد نوشتم تموم بشه تا برم. خودش خسته و نالان رفت خريد كرد. آرامش مطلق هم كه همينطور آروم به قر زدنم گوش كرد و بعد خيلي آروم با هام صحبت كرد. تازه به خاطر من موزيك را هم عوض كرد. راستي راوي ما هم يك كم حواس پرتي داره.يكي از مردم اين شهر رو يادش رفته بود معرفي كنه. چه كنم قبول كردم جورشو بكشم. يكي از اين مردم اسمش جنگجوي بازنشسته است. اين آدم كه خودشو پرسفيد صدا ميكنه، يه جورايي آچار فرانسه شهر قصه است. كفشارو ميخ ميكنه. موهارو سيخ ميكنه. آدما رو گيج ميكنه و خلاصه كه بچه بدي نيست(البته اين نظر شخصي منه. بايد اطلاعات بيشتر را از راوي بپرسيد)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 22:14 توسط سکوت آتش |
|
|
روزی روزگاری تو این شهر غصه... ببخشید شهر قصه پر از مهربونی بود و صفا ولی داستان بی وفایی از شبی شروع شد که دیگه مهتاب خانم نور افشانی رو کم کرد. همیشه برام عاشقی یه جور نور بود. یه جور نور پررنگ و مهربون. عاشق خدا بودن سردمدار همه عاشقی هام بود و هست. زندگیم و با یه جور نور شروع کردم و دارم ادامش می دم. ولی بعضی موقع ها این نور تو من کم رنگ می شه و بعضی موقع کلا از وجودم پاک می شه. از قدیم ندیما یاد گرفتم همه آدما رو دوست داشته باشم و سعی کنم که همه دوستم داشته باشن. ولی بعضی موقع ها نمی دونم چرا باعث ناراحتی همه می شم مخصوصا همشهری های نزدیکم. هر وقت کسی رو ناراحت می کنم خودم خورد می شم ولی شاید هیچ کس این و نفهمه. همیشه سعی کردم این جمله جبران خلیل جبران رو فراموش نکنم که ...( اگر تاری نواخته میشه حتما تو خود اون تار نیستی بلکه تو سیم اون تار هستی)... بماند تقصیری ندارم پیری و هزار دردسر. از این حرفا بگذریم... شهر غصه... ببخشید شهر قصه ما خیلی قشنگه... تو این شهر همه یه جوری به هم وابسته هستن با اینکه بعضی وقتها دل همدیگرو می شکنیم ولی بازم نمی تونیم به راحتی از همدیگه بگذریم. کاشکی همه یه شهر قصه مثل ما داشتن. ببخشید الان که دارم می نویسم یکی از اهالی قاطی این شهر به نام ... انقدر به من پيغام تلفني مي ده و جوابش و مي خواد عقل از سرم پرونده. مي دونم اگه بخوام بازم بنويسم از اوج آفرينش مي رسم به قعر طبيعت. توجه توجه همين الان يه جلسه اي تشكيل شد بين من و سيستم نظامي كشور و اتفاقات روشن و قشنگي افتاد كه به نفع سيستم نظامي شهر قصمون شد. بقيش و بعدا مي گم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 21:12 توسط |
|
|
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. گنده بی خودی راه می رفت و چاخان می کرد. اعصاب بچه ها رو خورد می کرد. سالار دشت مریض بود. همش فر و فر می کرد. گاهی هم ناله می کرد یا سر نارنجی قر می زد. نارنجی بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. حیوونی خودشم نمی دونست حرف کی رو گوش بکنه. همش با خنده گله می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. می گفت که من اسمم....اینه یا که اونه. اما زمستان که این همه حرف نداره. تو سرما پیش گنده بی خودی نشسته بود. مشت ایستاده روی صندلی نشسته بود. توی فکرای خودش گیر افتاده با خودش درگیر شده بود. این شهر قصه یه عمو هم داشت. یه عموی پیر و دوست داشتنی که همیشه کمک اهالی شهر می کرد. واسشون غذا می ذاشت. زیر پاشونو جارو می کرد. خلاصه که خیلی مرد خوبی بود. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. توی این شهر کوچیک یه شیطونک وجود داشت. یکی از اون بچه های پر انرژی که خستگی واسش معنی نداشت. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. ظاهرش گول زنک مردم شهر بود و وقتی شیطون می شد حتی راوی هم جلو دارش نمی شد. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود سیگارارو دود می کرد. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. تو شهر که بود الکی می خندید. بیرون که می رفت دوباره غصه دار بود. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:7 توسط راوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت. توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت. بله دوستان عزیز توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد. رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون... یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد. ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد. خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد. قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود. لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد. آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد. شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون. غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت. آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود. بله بچه ها یکی بود یکی نبود... مطلب اول قصه شهر بود |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1385 بهمن 1385 |
| نویسندگان |
|
راوی لبخند ناکامی سکوت آتش آرامش مطلق خوشکل محلمون مربع ماهی بچه خارجی آخرین زور زمستان ناخدا کارتون غوغای مخفی جنگجوی بازنشسته قهرمان ظریف ایستاده بالج خاله نقلی |
|
RSS
|