تبليغاتX
اهالی شهر قصه
قصه های شهر ما
بچه ها درسته که من نیستم اما همیشه به یادتون هستم. وب منو فراموش نکنید تا برگردم. یاد شما در خاطر من است. بیایید هرگز یکدیگر را فراموش نکنیم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط راوی | 
می خوام بنویسم برای شهر قصمون ولی بدون هیچ لجبازی. می خوام برم پیش حاکم شهرمون بگم که اسممو تغییر بده. اگه می تونه به یوگی هم اخطار بده.

 از همین حالا گفته باشم یوگی می خواد منو بکشه. منم که ترک عادت کردم لجبازی نمی کنم دارم می ترکم. الان که متعلق به کل شهر قصه هستم بعد از مدتها فرصت پیدا کردم بنویسم داره چپ چپ نگاه می کنه می گه بیا پیش من. کاری می کنه که باهاش لجبازی کنم ولی من خیلی با خودم جنگیدم تا تونستم ترک کنم تازه پشم افرینش هم گفته سیاست داشته باش. خودمو امیدوار کردم به این عبارت که می گه انکس که به گله وحدت می بخشد گوسفندی نیست که بع بع می کند بلکه سگی است که گاز می گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 12:18  توسط ایستاده بالج | 
آنکه می گوید دوستت دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است.

این روزها با سفر و کار خوب سرگرم شده ام. خیلی هم خوشحالم که آرامش بار دیگر به جمع برو بچه های شهر برگشته.

این روزها کم کم اهالی شهر سر و کله شون پیدا میشه و میتونید با همشون آشنا بشید.

ناخدا کارتون پشم آفرینش را به همراه آرامش مطلق سوار کشتی کرده و با هم رفتن سفر.

منم سفر بودم به همراه بچه خارجی رفتیم یه جای خوب. توی یه شهر بی تا.

دلم میخواد بیشتر براتون بنویسم اما کمی بی حوصله ام. مثل اینکه کشتی هام غرق شده... البته به قول یکی از برو بچه های بیرون شهر که بدش هم نمیاد و ربیشتر از بقیه به ما سر میزنه: رفیق بی کلک مادر.

گمونم باید این جمله را بزرگ قاب کنم و بزنم تو اتاق کارمون.

راستی چند وقت پیش سالار دشت رفته بود دبی... ببینه اونجا چه خبره... چه خبرایی بود.

باورتون نمیشه ایرانی ها تو ینگه دنیا چه کارهایی کردن.

به هر حال حال داشتید در خونه ما را هم بزنید خوشحال میشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 19:9  توسط سکوت آتش | 
بچه‌ها بادبان‌ها رو بكشيد. حركت مي‌كنيم. آي سكوت آتش كه چشمات مثل عقاب تيزه يه نگاه بنداز يه جزيره سرسبز پيدا كن تا گراي رفتارمونو عوض كنيم. بچه‌ها دل خونه عشقه. عشق از تلاش مي‌آد. از صبر و اميد. آخرين زور زمستون تو هم بايد زور بزني تا روابط بچه‌ها محكم بشه. ايستاده با لج كه چند روزيه لجبازياش كمتر شده بايد تلاش كنه تا سوراخاي كشتي رو پيدا كنيم و ترميم.

پشم آفرينش يه كم از پشم بكاه و بر مهر و گذشت بيفزا. آرامش مطلق برو بالاي دكل تا با سكوت آتش يه جزيره سبز و پر آب پيدا كنيد. لبخند بزن لبخند ناكامي كه اين روزا كم‌كاري مي‌كني. همه در شهر مسووليم. اگه قصه‌هامون رنگ غم گرفته همه بايد تلاش كنيم قصه‌هامون شيرين شه.

يالا بچه‌ها بادبان‌ها رو بكشيد. حركت مي‌كنيم. ۹۰ درجه به مهر. پيش به سوي دوستيهايي كه از نو زاده بشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 16:12  توسط ناخدا کارتون | 
امروز چه بارونی گرفت مثل همون بارونی که چند روز پیش تو شهر قصمون اومد. نمی دونم این تصور منه یا داریم هممون بازی می کنیم. باید یک میزگرد بزاریم و حرف بزنیم منتهی بدون سرخرمن... قبلا گفته بودم به یک سینما و شهردار احتیاج داریم اما الان مسئله فرق می کنه. دلم می خواد تو شهرمون دودستگی پیش نیاد. من از جنگ بدم می یاد. بچه ها... باید از خودمون شروع کنیم تا شکست نخوریم تا دوباره غمگین نباشیم. تا بهم تیکه نندازیم. احساس غرور از جواب دادن می یاد مگه نه؟ اما ما توی شهر زندگی می کنیم.

موافقید مشکلات را مطرح کنیم؟ من از دیو می ترسم... من از خراب کردن و دوباره ساختن شهر می ترسم... یکی یک کاری بکنه؟  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:51  توسط آخرین زور زمستان | 

سلام به اهالي شهر قصمون دلم براي همتون تنگ شده، چند وقته كه احساس مي‌كنم همه از هم دورن رابطه مردم شهر قصمون بي‌رنگ شده همه با هم قهرن احساس مي‌كنم شهرمون به يه قاضي احتياج داره البته تو شهر ما كسي كاري رو از روي عمد انجام نميده ولي بعضي وقتا شيطون ميره تو جلد آدماش دلم مي‌خواهد تا دير نشده دوباره همه با هم خوب بشن از شهرمون غم بره شادي بياد تو .  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 17:7  توسط لبخند ناکامی | 
گرچه قول داده بودم دیگه پیدام نشه.

اما...

چی بگم که یک دوست خوب و پر کار اومد سراغمون. خواستیم که او هم پیش از ورود یه معرفی کرده باشیم.

یکی بود یکی نبود... توی شهر قصه یه مهمون تازه بود. اسم اون خاله نقلی بود. گاهی روزا... بیشتر وقتا... توی شهر پیش ما بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 13:13  توسط راوی | 
دلم تنگه برای گریه کردن...

کجاست مادر ... کجاست گهواره من

نمیدونم کدوم دیو و ددی به شهرمون پا گذاشته.

نمی دونم کدوم نامردی... مردیمون و بی رنگ کرده

دلم گرفته... آهههههههههههای مردم شهر نمیبینید... خونه هامون داره ویرون میشه

دیگه دستامون توی هم گره نیست.

دیگه هیشکی واسه اشک دیگرون بغضش نمیگیره.

آخ اگه بدونم کی این بلا را سر شهرمون آورد.

آخ اگه بدونم کدوم معجون دوستی ها رو ویرون کرد تا ما را از شهرمون بیرون کرد.

 

خبر دارید... راوی رفت. جای دوری نرفته... اما میدو.نید چرا رفته... چون دلش کوچیک بود و سنگینی این همه سکوت را نمی تونست تحمل کنه.

بچه های شهر ما...

ناخدا کارتون...آرامش مطلق....لبخند ناکامی.... آخرین زور زمستان.... غوغای مخفی....پشم آفرینش... قهرمان ظریف... خبر دارید.. امروز جز راوی یکی دیگه هم از جمع ما رفت...

خوشکل محلمون ما رو واسه همیشه ترک کرد. چشماتون را وا کنید... دور و برتون را نگاه کنید. انگاری زلزله افتاده میون شهر.

بچه ها از نو شروع کنید. بخندید و به هم احترام بگزارید. اجازه ندید توی شهر قشنگ ما لبخند بمیره. چشماتون را بشویید. از نو ببینید. همه گذشته را اگر بد بوده فراموش کنید

..............من.......سکوت آتش..............اینجا..........در حضور همه اهالی و میهمانان شهر............به جای هرکی که اشتباه کرده.............از کسی که دلخور شده................ معذرت می خوام...........بیایید غم ها را فراموش کنیم.بیایید بخندیم شاد شاد شاداین گلها را هم میدم به تمام اهالی شهر تا با هم آشتی کنن

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 19:9  توسط سکوت آتش | 

سلام همدردان

يكي بود يكي نبود، تو شهر ما ديگه شادي همراه نبود!

داشتيم خوب پيش مي رفتيم و آسون داشتيم دل همديگرو بدست مي‌آورديم، داشتيم به هم خو مي‌گرفتيم... داشتيم گره بغضمون رو به ناي آواي مهر همديگه باز مي‌كرديم... داشتيم واسه زخم هاي هم مرحم  و واسه رازمون محرم مي شديم...

داشتيم دست‌هامون رو با هم گره مي‌كرديم تا بار مشكلات رو از تو شهر غصه! ببخشيد قصمون دور بريزيم

اما حيف... همه چي داره خراب مي‌شه..

بچه ها! تو رو خدا شهر قصمون رو حفظ كنيد، بچه‌ها اين شهر نياز به نارنجك، بمب و اتم و سينما و روان نويس و ... نداره.

بچه‌ها! تو رو خدا بفهميد شهرمون نياز به عطر گل ياس داره، نياز به مهربوني، به عشق و به نگاه خيس... ماييم كه مي‌تونيم با دست‌هاي آسمونيم به هم ابر پر بارون هديه بديم و تو ترنم زيباش شونه به شونه هم بسپاريم و آسمون كبود دلمون رو آويز به خورشيد خانوم مهربون كنيم.

بچه ها! دل و دست مهربونمون بازيچه ديو و دد هزار رنگ شده...

يادتون مي‌ياد...

تو رو به خدا يادتون بياريد... كلي زحمت كشيديم تا اين شهر و ساختيم. حرفامون براي همه بود، هميشه با هم مي‌خنديديم نه به هم... پنجره خونه‌هامون رو به هم باز بود. كسي در خونشو به روي بقيه نمي‌بست. واسه ورود به خونه همديگه كسي در نمي‌زد، كسي اجازه نمي‌گرفت. يادتونه؟ مي گفتيم: مگه كسي واسه ورود به خونه خودش در مي‌زنه؟ چرا واسه هم حصار كشيديم؟ چرا دراي خونه پر مهرمونو رو به هم بستيم؟ چرا اتحادامون و از دست داديم؟

بچه‌ها! بدونيد...

اگه تنها باشيم ديو هزار رنگ زود تو خونمون رسوخ مي‌كنه و زود هممون و از پا در مياره.

ازتون خواهش مي‌كنم...

يه روزي قدر هم رو مي دونيم كه دير...

روزي كه ديگه كسي سراغمون و نمي‌گيره...

يه روز مي‌دونيم كه چي بوديم و كي بوديم ...

روزي كه از نبودمون گريمون مي‌گيره...

ما كه مي‌دونيم اگه از كنار هم ساده رد بشيم يه روزي مي‌ميريم

به خدا قدرمون رو يه روزي مي‌دونيم كه خيلي ديره...

(شما رو قسم به عصاره مهربون وجودتون! مواظب شهرمون باشيد)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 18:46  توسط | 
امروز تو شهر قصه غوغایی به پا کردم که بیا و ببین.همه چیز رو بهم ریختم .یه آتیش گنده درست کردم و دودمان همه رو یکی کردم.وای که چه حالی داد یه آر.پی.چی ...۲Xاز نه نه بزرگ جد بزرگوارم" جیگر طلا (خدا نیامرزدش عجب دافی بود) با چک و چونه ۱ ملیون دلار خریده بودم و اوردم وسط میدون اصلی شهر و تمام دشمنای ریز و درشت شهر قصه رو نابود کردم. حتی اهالی شهر اونایی که دوسشون ندارمم کشتم. به به چه صفایی...

اما جدی نگیر . تمام چیزایی که گفتم رویایی بیش نبود. چون می دونین که تمام پتانسیل با ارزش من مخفی . اما یه چیزی بگم. دیگه میخوام آزادش کنم...!!!

می خوام از ناخدا کارتن بخوام یه سازمان جاسوسی گنده به بزرگی کا.گ.ب تو شهر بسازیم. چیزی که با دیدنش سیا تا صبح سحان ناخن بکشه. بعد با کوفی عنان وارد جنگ بشیم. خوب اگه همه دنیا صلح بخوان اما یه نفر از جمله من جنگ بخواد چه غلطی باید بکنه؟

وای که چه جنگی بشه نیروگاه هسته ای گنده میسازیم. همه جا بوی خون می گیره. قرمز می شه. بمب می زاریم می خندیم . دست و پامون قطع می شه می رقصیم.  چه حالی می ده پسر. اما خوب فقط یه مشکل هست . اونم اینکه کل شهر قصه به اندازه یه اتاق کا.گ.ب هم نیست. حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را؟

وای چی دارم  می گم من. مخم داره  عین مخ جوجو می طپه.

اصلا من واسه چی اومدم  اینتو؟ آهان یه نظر سنجی! بچه های شهر قصه بهم کمک کنید . من نمی دونم وقتی بزرگ شدم می خوام چیکاره بشم؟! به نظر شما چیکاره بشم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 10:0  توسط غوغای مخفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود خاله سوسکه نشسته بود

اما این خاله سوسکه با بقیه سوسکا یه فرقی داشت.

توی شهر قصه هزارتا دوست و آشنا داشت.

بله دوستان عزیز‌ توی این شهر قشنگ مردم زیادی گرد هم جمع شدند

چرخیدند و چرخوندند تا بالاخره دست شیطونو سوزوندند

کم کمک روزای خوش شروع شد. همه دور هم بودند. می گفتن و می خندیدن

اما این دوستی زیاد طول نکشید. یه روز سرد زمستونی سروکله شیطون پیدا شد. افتاد تو جون اهالی شهر قصه. اسم وبلاگ اومد و اخم و خنده قاطی شد. تفنگها بیرون کشیده شد. شمشیرا از رو بسته شد. آسمون واسه همیشه ابری شد.

رفتیم توی شهر تا بپرسیم از احوالشون...

یوگی با دوستاش تو کشتی نشسته بود. زیر خودشو سوراخ می کرد. حرفم می زدی گریه می کرد.

ایستاده با لج اخماشو تو هم می کرد. گاهی هم زیرزیرکی خنده می کرد.

خوشکل محلمون با کامپیوتر "ببخشید رایانه" بازی می کرد. اوقات تلخی می کرد یا با تلفن یه سره کل کل می کرد

مربع ماهی... هی مربع ها رو قاطی می کرد. از اول می ساخت و خراب می کرد.

قهرمان ظریف بچه ها. همیشه خسته بود. یا چرت می زد یا نوشته هاشو پاره می کرد

سکوت آتش یه گوشه نشسته بود. اخماشو توهم می کرد. الکی شادی می کرد. خلاصه که هیچ معلوم نبود چیکاره بود.

لبخند ناکامی که تکلیفش روشن بود. همش شماره می گرفت قرار می ذاشت. بعد قرارارو کنسل می کرد.
آخرین زور زمستان غمباد گرفته بود. از اسمش ناراضی بود. دادگاه گذاشتیم افاقه نکرد.
شهر قصه یه ناخدا هم داشت که کارا رو سر هم می کرد. با یوگی صحبت می کرد. گنده بی خودی رو رام می کرد و هزار دردسرو دوا می کرد. اسمش بود ناخدا کارتون.

غوغای مخفی رو هرکسی نمی شناخت.
آرامش مطلق یه گوشه نشسته بود. نوشته ها رو می خوند و یه سوال دایمی داشت

پشم آفرینش بچه ها عاشق بود. می شست با خودش گریه می کرد. می زد زیر آواز و واسه خودش بلوایی به راه انداخته بود.

بله بچه ها یکی بود یکی نبود...
مطلب اول قصه شهر بود


نوشته های پیشین
اسفند 1385
بهمن 1385
نویسندگان
راوی
لبخند ناکامی
سکوت آتش
آرامش مطلق
خوشکل محلمون
مربع ماهی
بچه خارجی
آخرین زور زمستان
ناخدا کارتون
غوغای مخفی
جنگجوی بازنشسته
قهرمان ظریف
ایستاده بالج
خاله نقلی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان